دیشب به قول امیر وضعیت سفید شد. وقتی موشک خنثی شده را از بین قورباغه ها و لجن های کف استخر بیرون کشیدند، وقتی آن را پشت تریلی کوچکی مهار کردند، وقتی امیر با تمام انرژی اش دوید تا لباس سفیدی که خودش عکس صمیمی ترین دوستش را بر روی آن حک کرده بود بپوشد، وقتی با افتخار و غروری پاک بر روی موشک ایستاد و وقتی همه خندیدند و قهری در بین شان نبود، وضعیت سفید شد. وقتی امیر خاطرات روزهای تنهایی اش در باغ را می نوشت، فهمیدم که من بعد از وضعیت سفید به دنیا آمدم. امیر جان، ممنون که وضعیت را برای من و بعد از من ها سفید اعلام کردی. ممنون از دوست صمیمیت که رفت تا تو نروی، تا دل ما از رفتن ات نگیرد. حمید نعمت ا... عزیز، از تو هم ممنونم که لحظات ناب زندگی در وضعیت قرمز را نشانمان دادی، ممنونم بابت حس وطن دوستی و خاطره بازی ای که با دیگر در دلم زنده کردی. ممنونم که خواسته یا ناخواسته ایرانی بودنم را به رخم کشیدی. دلم برای وضعیت سفیدت تنگ می شود.
Tue, Nov 8, 2011 at 2:28 PM
Bcc: Danial.Rezaii.S@gmail.com
From : Mojtaba tavakolie
برگشتیم در قهوه خانه ساده بالای کوه سفارش املت دادیم. کنار دست فروشنده نوشته بود ما را در facebook ملاقات کنید. باز فکر کردم در کجای دنیا می شود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد که فروشنده اش هم تا این حد به روز باشد؟ چون من تا حدی که دنیا دیده هستم به تجربه میگویم هیچ کجا...
هنگام برگشتن خانمی با مانتو و روسری و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود. آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که برای خرید گل پنجره را باز کردیم. شخصیت با وقاری داشت. وقتی گفتیم به شما نمی آید گل بفروشید با کلامی تکان دهنده گفت: بی کس هستم اما ناکس نیستم، زندگی را باید با شرافت گذروند. کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را در کلام یک گلفروش یافت؟
به خانه که رسیدیم همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است، به سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست. گفتم ببخشید پول نیاوردم، میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود مغازه دار با اصرار گفت: نه آقا قابل شما رو نداره ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد. تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟ تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت: آخه چه عجله ای بود؟
شب در حالیکه پشت لپ تاپم داشتم کار میکردم یکباره صدای آکاردئون، یکی از ترانه های خاطره انگیز را سر داد. در کوچه نوازنده ای با زیباترین حالت و مهارتی خاص مینواخت. به دنبال صدا رفتم و پنجره را باز کردم. یکی آمد و به او نزدیک شد و گف�A7شت، هیچکدام با طبع من جور در نمی آمد. من ایران را دوست دارم، شهر و مملکتم را دوست دارم، با همه مشکلات و سختی
هایش. در تمام این مدت ایمیل شما اتفاقۈجه بود. تنها ایمیلی بود که بعد از مدت ها درۧی سرودی را سر دهد؟ من جایی ندیده ام.
میتوان همه رخدادهای بالا را منفی دید. چرا باید خانمی با وقار گل بفروشد؟ چرا باید نوازنده ای ماهر در کوچه بنوازد و از این دست نگاههای منفی که خیلی ها دارند اما هیچ راه حلی هم ندارند که مثلا این مرد اگر در کوچه ننوازد چه مشکلی حل خواهد شد و آیا نگاههای منفی ما کمکی به حل مشکلات دنیا میکند؟ من هر چه را دیدم مثبت می دیدم.
بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند و آنچه را که وجود دارد چشم ما نمی بیند و ذهن ما درک نمی کند. مثلا آدمها را به با کلاس و بی کلاس تقسیم کرده ایم. ماکسیما و پرادو و بنز با کلاس و پیکان و پراید بی کلاس اند. حالا در جاده گیر کنید، به هر دلیلی چه تمام شدن بنزین چه خرابی ماشین، امتحان کنید حتی یک ماکسیما و پرادو و بنز بخاطر کمک به شما توقف نمی کند و اگر کسی به کمکتان بیاید یا پیکان دارد یا پراید یا وانت. کدام با کلاس ترند؟
تنها به رخدادهای یک روز عادی از زندگی می توانید فکر کنید در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد.
To: mojtaba talakoli < mojtaba.tavakkoliee@yahoo.com >
Reply To : Mojtaba tavakolie
دوست عزیزم
چند وقتی بود در فضای مجازی هر چه می دیدم و می خواندم حکایت از ناامیدی و وطن ستیزی و ایران گریزی داشت، هیچکدام با طبع من جور در نمی آمد. من ایران را دوست دارم، شهر و مملکتم را دوست دارم، با همه مشکلات و سختی
هایش. در تمام این مدت ایمیل شما اتفاقی بود که برایم جالب توجه بود. تنها ایمیلی بود که بعد از مدت ها دریافت کردم و در آن نه خبری از اختلاس بود، نه از گرانی و نه از نارضایتی و ناسزا گویی. بخاطر این طرز فکر به شما و به خودم بابت داشتن چنین دوستی تبریک می گویم. ضمناً دلمان برایتان تنگ شده، این طرف ها هم بیایید.
راستی مطلب ارسالی تان را در صفحه وبلاگ خودم هم قرار می دهم، می دانم خیلی های دیگر هم دلشان برای این حرفها تنگ شده است.
موفق باشید
دوست فعلی و همکار سابق
دانیال رضایی
(عنوان مطلب، نام کتابی از رضا امیرخانی به همین شکل است)
دیشب فرصتی پیش آمد تا چند ساعتی را با یکی از صمیمی ترین دوستانم سپری کنم، در آن چند ساعتی که با هم بودیم مثل همیشه بحث هایی راجع به کارهای مشترکمان، برنامه های آینده و باقی دغدغه های این روزهایمان شکل گرفت. در بخشی از صحبتهایمان قرار بر این شد تا با یکی از اساتید دوران کارشناسی تماس بگیریم و راجع به یکسری مسائل کاری با او مشورت کنیم، همین موضوع بهانه ای شد تا یاد دیگر اساتید دوران کارشناسی کنیم و در ادامه آن، آدم هایی که به زندگیمان آمدند و رفتند را مرور کنیم. دیشب اتفاق جالبی افتاد، یاد خیلی ها کردیم که الان با بعضی هایشان هنوز ارتباط داریم و بعضی دیگرشان را خیلی وقت است که ندیده ایم، خیلی از اساتید دوره کارشناسی دانشگاه که رابطه صمیمی و نزدیکی باهشان داشتیم در این گروه قرار می گرفتند. اساتید دوران کارآموزی که هنوز هم چند وقت یکبار می بینیمشان، دوستان دوران کارشناسی و خیلی های دیگر هم که به دایره زندگی ما وارد شدند و هنوز هم بیرون نرفته اند از جمله افراد زندگی مان بودند. همکارانی که در محل کارمان با آنها آشنا شدیم را هم می توان جزو افراد داخل شده به حلقه زندگیمان بدانیم. نکته جالب این بود که وقتی دقیق تر فکر کردیم، دیدیم خیلی از این افراد تاثیرات بسیار مثبت و ماندگاری در ابعاد مختلف زندگی مان گذاشته اند و بعضی هایشان هم فقط آمدند و رفتند. نکته جالب تر اینکه افرادی که تاثیرگذارتر بودند هنوز هم در این حلقه که زیاد هم کوچک نیست، حضور دارند و هنوز هم پای ثابت خیلی از تصمیمات، برنامه ها و فعالیت هایمان هستند. امیدوارم همه دوستان و کسانی که حتی یکبار در زندگی مان تا به امروز وارد شده اند، چه آنها که ماندند و چه آنها که دیگر نیستند، در بهترین شرایط و موقعیت باشند. دیشب حس خوبی به هر دوی ما دست داد و نتایج جالبی هم از این مرور آدمهای زندگی مان گرفتیم. حتی به این هم فکر کردیم که خودمان در حلقه زندگی چه کسانی بوده ایم. بد نیست تو هم آدمهای این چند سال زندگیت را مروری بکنی! مطمئنم حس خوبی بهت دست می دهد.
در شرکتی که مشغول به کار هستم، هر چند وقت یکبار بازدیدکننده های مختلفی اعم از تولیدکنندگان، مصرف کنندگان، مدیران و مسوولین برای بازدید از مجموعه به شرکت می آیند. بعضی از آنها حتی از کشورهای دیگر دنیا مثل آلمان، چین و... هم هستند. دیگر اکثر بچه ها با قوانین و مراتب و وظایفی که در هر بازدید وجود دارد آشنا شدند، اما مثل اینکه بازدید این دفعه قرار بود کمی متفاوت تر باشد. اولین نکته جالب این بازدید تعداد زیاد مهمانان بود. تا جایی که من مطلع شدم فکر می کنم حدود سی نفری می شدند و از یک مجموعه دولتی بودند. اما اتفاق جالبی که در حاشیه این بازدید افتاد، به قول مدیر شرکت افتتاح تالار مجموعه بود. تالاری که با چیدن میز و صندلی هایی استیل با روکش مخملی، نصب ساعت ویژه شرکت، قراردادن تریبون و... در قسمت جلویی مجموعه راه اندازی شده بود. البته همه می دانستیم که تالار موقتی است و بعد از بازدید باید با آن خداحافظی کنیم. اما اتفاق جالبتر این بود که وقتی تالار برای پذیرایی از جمع سی نفره آماده شد، جمع زیادی از دوستان بنده در مجموعه، از مدیر شرکت تا نیروهای خدماتی، اینجانب و دیگر دوست و همکارم را نوید دادند که: بیاین! دیگه تالار دامادیتون هم جور شد! این جملات دوستان در ادامه اصرارهای آنها به ازدواج بنده و دیگر همکاران مجردم در چند وقت اخیر بود. ازدواجی که کم کم دارد به تهدید تبدیل می شود! شاید هنوز در جریان نیستند که بنده سن ازدواج خودم را مشخص کرده و تحت هیچ شرایطی تغییر نمی دهم! البته نمی دانم تو چقدر به سن ازدواج اعتقاد داری، اما اگر به نظر خودت رسیده ای می توانی روی تالار سی نفره ما حساب باز کنی!
می تواند تمام محاسباتت را بهم بریزد، می تواند غافلگیرت کند، می تواند آنچه که فکرش را هم نمی کردی باشد، می تواند بیش از حد خوشحال یا بیش از حد ناراحتت کند، می تواند خوب باشد یا بد، می تواند برای خودت باشد یا برای دوستانت یا شاید هم برای یکی از اعضای خانواده ات، می تواند از نوع کاری، تحصیلی، مالی و یا به هر شکل دیگر باشد. فقط برای همه مان مهم است هرچه که هست خوب باشد. این خاصیت اتفاقات غیرقابل پیش بینی زندگی هرکدام از ماست. بعضی اوقات خودمان هم در وقوع آن سهیم هستیم، اما چون تاثیرگذاری خودمان را در آن اتفاق نمی بینیم برایمان در زمره اتفاقات غیرقابل پیش بینی قرار می گیرد. طی این چند روزی که گذشت برایم اتفاقات غیر قابل پیش بینی کم نیفتاد. اتفاقاتی که بیشتر آنها مربوط به دوستان و اطرافیانم بود و موجبات خوشحالی آنها و به دنبال آن خوشحالی زایدالوصف (!) من را به همراه داشت. خدا را شکر که همه این اتفاقات بسیار خوب بود. با خودم فکر می کردم شاید بد هم نباشد برای همه آدم های دوست داشتنی و محترم زندگی ام دعا کنم:
ان شاا... برایتان کلی اتفاق غیرقابل پیش بینی خوب و مثبت بیافتد.
پسر بچه اي بود که اخلاق خوبي نداشت .پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت: هربار که عصباني ميشوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .روز اول، پسر بچه 37 ميخ به ديوار کوبيد .طي چند هفته بعد، همان طور که ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را کنترل کند، تعداد ميخ هاي کوبيده شده به ديوار هم کمتر مي شد. او فهميد که کنترل عصبانيتش آسان تر از کوبيدن ميخ ها بر ديوار است ... . بالاخره روزي رسيد که پسر بچه ديگر عصباني نمي شد .او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار که مي تواند عصبانيتش را کنترل کند، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد که تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است .پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار ديوار برد و گفت :پسرم! تو کار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم خود پیروز شوی، اما به سوراخ هاي ديوار نگاه کن، ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود .
حال وقتي من و تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زنيم، آن حرفها هم چنين اثری از خودشان به جاي مي گذارند .مي توان چاقويي در دل انساني فرو کرد و بيرون آورد، اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد؛ آن زخم سر جای خودش هست .زخم زبانهای من و تو هم وقتی عصبانی هستیم، کمتر از زخمهای این چاقو یا آثار میخ های روی دیوار نیست. فقط من و تو نمی دانیم که داریم با نیش و کنایه ها و زخم زبانهایمان میخ ها را بر روح و جان حتی عزیزترین دوستان و همراهان زندگیمان می کوبیم.
تحلیل، بررسی و نوشتن راجع به یک نسل را نمی توان در یک یا دو پاراگراف به سرانجام رساند و نتیجه گرفت، اما می توان دست کم به چند نکته در مورد این نسل آینده اشاره کرد. پسرخاله کوچکی دارم- البته شاید بنظر من کوچک باشد- که در مقطع راهنمایی درس می خواند. من او را یکی از نمایندگان نسل چهارم می دانم که مثل هیچکدام از نسل های قبل نیست گرچه نمی توان منکر بعضی مشاهبتهایش هم با نسل ما شد. شاید با اتفاقات و فعالیتهایی که پسرخاله ام در طول دوران راهنمایی اش تا امروز انجام داده، تا حدی ویژگی های نسل خودش را به نسل ما معرفی کرده است. علاقه بسیار عجیبی به ساخت روبات، بستن مدار الکتریکی و کارهایی از این دست دارد، فکر می کنم حداقل جای کمی تامل داشته باشد که در این سن بتواند روباتی بسازد که دارای کلی ویژگیهای منحصر به فرد و عجیب وغریب است. برای خودش وبلاگی دارد و دانلود بازاری راه انداخته که بیا و ببین، کوچک و بزرگ محصور امکانات و فایلهایی می شوند که در وبلاگش می گذارد، البته با توجه به سنی که دارد! فوتبال و سینما را دوست دارد، می بیند، می فهمد و بحث می کند، گاهی اوقات به نکات ظریفی در یک فیلم اشاره می کند که تعجب می کنی از کجا متوجه شده است. چند روز پیش وقتی در یک روز تعطیل خانه مادربزرگم جمع شده بودیم، کیفش را جلویم باز کرد و با اشتیاق تمام کتابهایی را نشانم می داد که همان روز از یک نمایشگاه خریده بود، فکر می کنم هیچکدام حجمشان از صد صفحه کمتر نبود و هیچکدامشان هم داستان های گروه سنی نوجوان نبودند. موضوع اکثرشان دفاع مقدس بود، حتی مواردی با موضوعات تحلیلی هم بینشان پیدا می شد. همین دیروز برایم یک اس ام اس فرستاد: آلبوم جدید رضا صادقی رو خریدی؟ به اسم دیگه مشکی نمی پوشم. نخر، برو تو وبلاگم با کیفیت ام پی تری 128 دانلود کن. البته فردا، هنوز لینکشو نذاشتم. نظر هم بده! راستی چندین بار هم در جلسات خانوادگی مان به خاطر تسلط فوق العاده اش در خواندن قرآن، تحسین شد و از بزرگترها جایزه گرفت. بد نیست که یک تبریک از جنس صفر و یک هم بهش بگویم بخاطر همه موارد بالا (!) و بگویم که خوشحالم از اینکه دارد خوب پیش می رود.
و اما ما، فکر می کنم باید کمی در تقسیم بندی گروههای سنی، بخصوص در زمینه محصولات فرهنگی مثل کتاب و فیلم، تجدید نظر بکنیم. پسرخاله ام به من هشدار می دهد: نسل چهارم با ویژگیها و دغدغه های خودش در راه است.
هر چند وقت یکبار بواسطه یک اتفاق، سر و کله این عرف پیدا می شود، این اتفاق می تواند در هر حوزه ای روی دهد. از حوزه های دینی و مذهبی گرفته تا زمینه های هنری و از همه بیشتر در حوزه های اجتماعی، همه جا اثری از عرف را می توان پیدا کرد. راستش را بخواهید نمی دانم ملاک قرار دادن عرف که معمولاً به عنوان عرف جامعه مطرح می شود، کار خوب و درستی است یا نه، اما می ترسم بخاطر همین عرف، ضربه های بدی بخوریم و دچار دوگانگی هایی اساسی شویم! اتفاق اخیری هم که در این راستا برایم افتاد و بهانه ای شد برای نوشتن این یادداشت، اتفاقات حواشی سریال مختارنامه بود. نمی دانم همان موقعی که جناب میرباقری فیلمنامه سریال را در اختیار سازمان صدا و سیما قرار دادند، کسی متوجه حضور شخصیت حضرت ابوالفضل در فیلمنامه سریال نشد! فیلمنامه ای که بطور قطع مورد ممیزی های زیادی، حتی در همان مرحله نگارش قرار گرفته و موشکافانه همه زیر و بم آن بررسی شده، چرا باید باز هم تکه و پاره شود. دلیلش همین عرف است. شاید عرف جامعه در سالهایی که نگارش فیلمنامه صورت می گرفته است، پذیرش این موضوع یعنی پرداختن به شخصیت حضرت ابوالفضل و نمایش چهره ایشان را داشته اما الان عرف جامعه نمی پذیرد! شاید مفسران و تعیین کنندگان مواردی که شامل عرف می شود و نمی شود تغییر کرده اند. بگذریم که از این شایدها دور و بر ما زیاد اتفاق می افتد! کاش مدیران عرف شناسی، تعریفی از عرف را برای ما هم ارائه می کردند تا بالاخره تکلیف خودمان را بدانیم که خدایی نکرده موردی را خلاف عرف جامعه مرتکب نشویم!
خبر آنقدر شوکه کننده بود که هرکسی فکر می کرد در حد شایعه است و ای کاش که در حد همان شایعه می ماند، اما خبر درست و این اتفاق افتاده بود. همان هایی که مردم آخر شبهای عید نوروز این چند سال اخیرشان را با پهلوانی ها و قدرت نمایی های آنها سپری می کردند، کسانی که الگوی پهلوانی خیلی از نوجوانان مملکتمان بودند و خیلی ها سر رقابت و پیروزی شان با هم کوری می خواندند و بازار پیش بینی هایشان حسابی داغ شده بود، کاری کردند که می توان آن را پایانی تامل برانگیز بر حوادث و بی اخلاقی های اخیر در جامعه ورزش دانست. این چند ورزشکار که به خاطر قهرمانی های متوالی در مسابقات قویترین مردان ایران یا همان مردان آهنین، برای خودشان اسم و رسمی پیدا کرده بودند، بخاطر فقط سه میلیون تومان پول، یک انسان را سلاخی کردند! راستش من نمی توانم تعبیر بهتری برای نحوه برخورد آنها با یک انسان پیدا کنم. فکر نمی کنم این بی اخلاقی های اخیر توسط ورزشکارانی که به حساب خیلی ها قرار است الگوی پهلوانی باشند و مروت و جوانمردی را رواج دهند و برای این کار هم میلیون ها تومان از سرمایه مملکت را حرام خودشان می کنند، به جای خوبی برسد. دیگر شرایط طوری پیش رفته است که اگر در یک بازی فوتبال، دعوا و شلوغی و بدترین بی اخلاقی ها را نبینیم، نمی شود اسم آن را فوتبال ایرانی گذاشت.
من عاشق مردم هستم. روزی که مردم من را نشناسند آن روز، روز مرگ من است. فقط بخاطر مردم هست که امشب اینجا هستم... . اصلاً فکرش را نمی کردم که پشت همه این خم و راست شدن ها و اظهار ارادت های عمیق مقابل دوربین شان، رقم های میلیونی خوابیده باشد. حالا کاش صحبت از یک سکه و دو سکه بود، کار خیلی بالا گرفته و باید از چک پول هایی با صفرهای زیاد صحبت کرد. اخیراً مطلبی را در مورد رقم هایی که چهره های هنری از تهیه کنندگان برنامه های نوروزی طلب کرده اند را جایی خواندم. آنقدر برایم عجیب بود که سخت می شد باورش کرد. جالب اینجاست که خود نویسنده مطلب هم در مقدمه اش آورده بود که این رقم ها و اتفاقات، عجیب و قابل تامل است. بنا بر آن گزارش، اگر فقط رقمی که به مهمانان برنامه نوروزی شبکه سه سیما از طرف تهیه کننده برنامه پرداخت شده را حساب کنید بالغ بر چند ده میلیون شود. نمی دانم لحظه ای که آن آقای تهیه کننده در حال گذاشتن صفرها بر روی کاغذ سفید دسته چکش بوده به چه فکر می کرده اما حداقل این را مطمئن هستم که به تبعات کارش فکر نمی کرده است. شاید بهتر باشد جمله اول مطلب را به این جملات تغییر بدهم: من عاشق تهیه کننده ها هستم. روزی که تهیه کننده ها من را نشناسند آن روز، روز مرگ من است. فقط بخاطر تهیه کننده و چک پولهای خوشگلش هست که امشب اینجا هستم... و مطمئناً این داستان ادامه خواهد داشت.